
چراگاهپسر، شاد و شنگول از راه رسید. سلامی به همه داد و تابلویی را که در دست داشت توی هوا به همه نشان داد و گفت: «ممتاز شدم. ممتاز! میفهمید؟ بعد از چند سال کار و تمرین تونستم با نوشتن این تابلو رتبه ممتازی رو بگیرم. از این به بعد میتونم استاد بشم.» پدر، بی اعتنا به شادی پسرش و تابلویی که نوشته بود گفت: «خبر گل پنبه برام آورده. ممتازی به چه دردت میخوره پسر! بچسب به کارت تا پولی دست و پا کنی.» پسر کمی دمق شد. مادر دلخوری پسرش را فهمید. خواست رفع و رجوع کند. گفت: «مبارکت باشد پسرم. بده تابلو رو بزنم توی اتاق.» دختر که تا آن لحظه ساکت بود گفت: «بابا ممتاز شدن که ربطی به کار بازار نداره. از این به بعد به جای ساعتهای کلاس و تمرین، خودش سر کلاس میره و به کسانی که میخوان خوشنویس بشن، تعلیم میدهد.» پسر حرفی نزد، تابلو توی دستش مانده بود. مادر گفت: «حالا بده بینم چی نوشتی؟» پسر تابلو را به مادرش داد و مادر با صدای بلند خواند: گرگ اجل یکایک از این گله میبرد وین گله را نگر که چه آسوده میچرد دختر گفت: «نه مامان! تو رو به خدا این تابلو رو به دیوار نزن.» بعد رو به برادرش کرد و گفت: «شعر بهتری نمیتوانستی بنویسی؟» پسر گفت: خیلی هم خوبه. ببین چطوری کرسی بندی کردهام!» دختر گفت: «با خطّت که کاری ندارم، معنی شعر رو میگم. من از هر چه حرف مرگ و اجل و گرگ و از این حرفهاست بدم میآد.» از شادی آغاز ماجرا دیگر خبری نبود. حرف مرگ سایه سیاهی روی آن خانه انداخت. مادر باز هم به فکر رفع و رجوع وضع بر آمد و گفت: «ناسلامتی تو دکتر شدهای و از صبح تا عصر با صدجور بیماری و مرگ رو به رو هستی.» پسر دوباره لودگیاش گل کرد؛ ادای هنر پیشههای تأتر را در آورد: ـ آه ای خانم دکتر عزیز! قلبم درد میکند، سرم سوت میکشد. دو سه روز است که چلوکباب نخوردهام. احساس می کنم که هر لحظه قدمی به مرگ نزدیک میشوم. بعد صدایش را زنانه کرد. ادای خانم دکتر را در آورد و گفت: «نه، نه! بیمار عزیز! اصلاً حرف مرگ و بیماری را نزنید. من برای درمان افراد تندرست استخدام شدهام!». دختر عصبانی شد و گفت: «ادای منو در میآری؟ اگه خودت عرضه داشتی درس میخواندی و پشت کنکور نمیماندی که حالا مامان به خطّت بنازه و بابا بگه که به کارت بچسب. من دکترم! آره دکترم، امّا دکتری که همیشه دلم میخواد حرف زندگی رو بزنم، نه حرف مرگو.» مادر باز هم پادر میانی کرد: ـ لوس بازی در نیار. راست میگه دیگه. ناسلامتی تو دکتری و بهتر از هر کس میدونی که مرگ حقه. وقتی این قلب از تاپ و توپ ایستاد دیگه از دست صدتا مثل تو هم کاری ساخته نیست. ـ درسته مادر. همه یه روزی میمیرن، امّا اگه همه مواظب خوردنشون باشن، چربی و قند و اوره و فشار خون و این جور چیزها رو مرتب کنترل کنن، دیگه اون قلب از کار نمیافته. برای همین هست که همیشه به شما میگم هر دو سه ماه یک بار یک تُک پا بیان درمانگاه تا من مثل بابا چکاپتون کنم. ماشاللّه به بابا!» پدر وسط حرفش دوید و گفت: « این مامانت که حالا مرگ حقه، مرگ حقه راه انداخته، فکر میکنه مرگ حقه امّا برای همسایه! ده بار بهش گفتم دخترمان که دکتره، تو هم با من بیا بریم چکاپ، امّا به گوشش نمیره که نمیره.» مادر گفت: «من که مثل تو بی کار نیستم. هر روز یک ساعت و نیم ورزش، هر هفته دو بار شنا، بعد هم هر سه ماه یکبار چکاپ. تو که میری یک فتوکپی هم از نتیجه چکابت بگیر و به اسم من بذارش در کوزه و آبشو بخور.» دختر گفت: نه مادر! اشتباه میکنی. الان بابا پنجاه و نه سالشه، یعنی سن میان سالی رو میگذرونه که خیلی ها توی این سن سکته میکنن و ایست قلبی دارن. امّا هزار ما شا للّه بدن بابا مثل ساعته. همه چیزش مرتبه. نه فشار، نه اوره، نه چربی، نه قند… الحمد الله هیچ مشکلی نداره. باید کیف کنی که چنین مرد مرتبی شوهرته.» ـ بابای تو احتیاجی به این چکاپها نداره. همین که بیخیاله و سیگار نمیکشه، برای اینکه سکته نکنه کافیه. اگه دنیارو آب ببره، بابا تو خواب برده و توی رؤیا هفت موش مرده خواب میبینه. «موش مرده!» راستی وقتی آدم میمیره با موش مرده چه فرقی دارد، پدر به فکر موش مرده افتاده بود: ـ صد جور هم که برای آدم مجلس ترحیم و هفت و چله بگیرن و با عزّت و احترام دفنش کنن، باز سرازیرش میکنن توی قبر و اجازه میدن موشهای زنده بیان بدنشو تکهتکه کنن. دل و روده پدر از یاد آوری این اتفاق بهم ریخت. او که اصلاً عصبانی نمیشه، صدایش را بلند کرد و گفت: دخترم راست میگه دیگه. حرف دیگهای ندارین بزنین. مرده شور تو و اون خط ممتاز تو ببره. ببر بذارش تو اتاق درب داغون خودت. پسر سرش را پایین انداخت و به طرف اتاقش رفت. به تابلو نگاه کرد. چقدر خوب نوشته بود. از آن بهتر نمیشد. امّا از خودش پرسید که راستی چرا توی این همه شعر، من این شعر رو انتخاب کردم؟ صدای اذان مغرب بلند شد. پسر مثل همیشه وضو گرفت تا اوّل وقت نمازش را بخواند. میدانست که پدر خیلی بهداشتیاش یک ربع دیگر همه را صدا میکند که سر میز شام زود هنگام بنشینند و غذای سادهای را که برای سلامتیشان مناسب است بخورند. پدر، امّا به طرف دستشویی نرفت که وضو بگیرد. یاد آخرین جملهای که به پسرش گفته بود: مرده شور تو و ... نه خدا نکند. چرا به او این حرف را زدم. ـ نماز میخوانی یا میز شام را بچینم؟ ـ نه! امروز بعد از شام نماز میخوانم. میزو بچین. دختر بلند شد تا به مادرش کمک کند. پسر نمازش را خواند، سلام آخر را نداده بود که مادر صدایش کرد: «تو اتاق خودت تحصن نکن، بدو بیا شامتو بخور.» پسر سلام نمازش را داد و برخاست. رفت سر میز. همه نشستند. پدر دیرتر آمد. همه سالاد توی ظرف خود کشیدند. پدر نکشید. مادر گفت: «چرا نمیکشی؟» پدر دست برد و کمی سالاد کشید، نه به اندازه هر شب. بازی بازی کرد. چنگال را با تردید توی کاهوها فرو میکرد و با بی میلی به دهان میگذاشت. ـ چرا نمیخوری؟ ـ نمیدانم. گرسنهام نیست. انگار چیزی روی دلم سنگینی میکنه. ـ تو که ظهر هم غذای ساده خوردی. حالا باید گرسنه باشی. ـ آره، ولی نیستم، نکنه غذای ظهر مسمومم کرده باشه. دختر از جا بلند شد و گفت: «بذار ببینم. من هم ظهر از همون غذا خوردم و چیزیم نشده. از استخر که بیرون آمدین مواظب خودتون بودین که؟ سرم که نخوردین؟» ـ نه دخترم. مثل همیشه مواظب خودم بودم. ـ پس چیزی نیست، مامان زیادی لوستون کرده. پسر سعی کرد لودگی کند: «آه ای سرورم از این سالاد شاهانه که توسط شخص سلطان بانو... پدر نگاه غریبی به پسر کرد. دختر هم نگاهش سرزنش بار. پسر ساکت شد. پدر از سر میز غذا بلند شد و گفت:«شما بخورید، من میل ندارم. انگار مسموم شدم.» ـ میخواهی برات نبات آب گرم درست کنم. ـ نه فقط یک چای؛ یک چای دم کنی کافیه. دختر به طرف آشپزخانه دوید تا چای دم کند. پدر بلند شد و رفت طرف دستشویی. مادر با نگاه تعقیبش کرد و پسر، همچنان … پدر دستش را به دستگیره دستشویی گرفت، ناگهان احساس کرد توان ایستادن ندارد. طرف چپش...... «دخترم!» فریاد پدر بود و افتاد! دختر دوید، مادر دوید. پسر دوید. تلفن. زودتر. آژیر.... ـ متأسفم خانم. ایست کامل قلبی است. کاری از دست ما ساخته نیست. ـ مادر ... ایست ..... دختر ..... آخه ***** ساعتی بعد پسر به این فکر میکرد که حیف شد نمازش را نخواند و شب بعد عکس پدر با روبانی سیاه روی میزی بود که در کنارش خرما گذاشته بودند. صدای قرآن شنیده میشد و یکی فریاد زد .. الفاتحه! صدای صلوات همه بلند شد. پسر، خیره به تابلویی بود که او را ممتاز کرده بود. تابلویی که حالا در کنار عکس پدر معنی داشت. گرگ اجـل یکایک از این گله میبرد وین گله را نگر که چه آسوده میچرد «و اگر خدا از ستمگریهای خلق انتقام کشد جنبندهای در زمین نخواهد گذاشت ولیکن او در عقوبت تعجیل نمیکند و از راه لطف تأخیری افکند تا وقتی معین ولی آنگاه که اجل آنها در رسید دیگر یک لحظه مقدم و مؤخر نخواهد شد.(سوره نحل، آیه 61) ارسال شده در مورخه : پنجشنبه، 11 شهريور ماه ، 1389 توسط ali_mehnany
مرتبط با موضوع : دانشجوی ندار و مادر ناراضی [پنجشنبه، 6 خرداد ماه ، 1389] داستان انگشتر [پنجشنبه، 16 مهر ماه ، 1388]برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید . |
امتیاز دهی به مطلب
تعداد آراء: 1 ![]() انتخاب ها
|